یک جفت کفش سوخته تنها نشان شهیدمان بود

چشم‌انتظاری و ناباوری ادامه داشت تا ۶۷ روز گذشت و یک روز دوستم با هیئتی آمد. دوستم با یک سینی که روی آن یک چفیه و یک جفت کفش‌های خاکی و خاکستری و سوخته بود وارد خانه شد. کفش‌های محمدم بود که روز شهادت به پا داشت

Leave a Comment

Are you human? Please solve:Captcha