فائزه با همان خندههای شیرینش میگفت مامان، اگر من نباشم، این خانه سوت و کور میشود، ساکت میماند؛ تو هم غصه میخوری و حالا میبینم که حق با او بود. او آنقدر پرشور بود که رفتنش، خانه را در سکوت فرو برد. گاهی خیال میکنم صدای زنگ در میآید، با خودم میگویم حتماً فائزه پشت در است. یا یکدفعه فکر میکنم، الان است که تلفن زنگ بخورد و صدای پرانرژی فائزه را بشنوم